نوشته ها

داریوش امپراتور پارس فصل آخر (قسمت آخر)

ارسال شده توسط :

داریوش امپراتور پارس فصل آخر (قسمت آخر)

((اسناد و مدارک سنگ نوشته ها، نامه ها و فرمان ها))

((عنوان «همسفره» ازجمله القابی است که به اشخاص خاص تعلق می گیرد، آنان ازهدایای بسیارارزشمند پادشاه نیزبهره مند می شوند))

اردشیربرای مفتخرکردن آنتیموس کِرِتی، چادری بسیارزیبا وبزرگ وتختی با پایه های نقره به وی هدیه داد. علاوه برآن ملحفه های گرانبها ومردی مسئول گستردن آنها را نیزبرای اوفرستاد. زیرا معتقد بود یونانی ها به نحوه گستردن رختخواب آشنایی ندارند. ازطرف دیگراین آنتیموس درمراسم صرف ناها رهای خانوادگی پادشاه نیزحضورداشت وتوانسته بود دل پادشاه را به دست آورد. امتیازی که تا آن زمان هیچ یونانی به آن دست نیافته بود وپس ازآن نیزدست نیافت. این مراسم منحصربه خانواده پادشاه می شد. حتی تیما گوراس آتنی که مراسم پروس کنیس را درحضورداریوش بزرگ به جا آورد وپادشاه بسیاراورا مقرب می دانست، افتخارحضوردرمراسم ناهارخانوادگی را نداشت، بلکه فقط پادشاه ازغذای خود چیزی برای اومی فرستاد[…]. پادشاه همچنین برای تیماگوراس تختی با پایه های نقره، ملحفه های گلدار، سایبانی مرصع به سنگ های قیمتی صدهزارقطعه طلا مرصّع به سنگ های قیمتی، اشیاء بزرگ طلا ونقره، صد کنیزوصد برده و۶۰۰۰ قطعه نقره فرستاد. جدای ازتمام چیزهایی که هرروزه به عنوان خوراک به اومی داد.

گزنفون درکتاب سیروپِدی خود، رسم ورسوم پادشاه را اینگونه شرح می دهد:

کوروش خیلی زود دریافت که برای نیکی کردن به مردم خود هیچ چیزسخاوتمندانه ترازشرکت دادن آنها درغذا وخوراک خود نیست. بدین ترتیب دستورداد همواره برسرسفره خوراک هایی مشابه با خوراک خود وهمسفرگانش برای دوستان نزدیک وبا وفایش می فرستاد. حتی دوستانی که هزاران باربه شکل های مختلف مورد لطف اوقرارگرفته بودند نیزازغذای سفره اوبی نصیب نمی ماندند. اغلب مشاهده می شد که کوروش شخصاً برای دوستی که حضورنداشت ازغذاهایی که مورد علاقه خودش بود، می فرستاد.

((یاد ماراتون درآتن))

جنگجویان سابق نبرد ماراتون وسخنرانان، یاد نخستین پیروزی برپارس ها را گرامی می دارند والبته اندکی تغییرات هم درآن می دهند. ماراتون که نام مکان خاصی است، به سلسله جنگ هایی اطلاق می شود که خصوصا به عنوان نبردی پیروزمندانه وکاملا آتنی شناخته شده است. ماراتون ازجایگاهی تعیین کننده برخورداراست وازآنجا که آتنی ها ازآن به عنوان بزرگ ترین پیروزی خود یاد می کنند این نبرد ازقرن پنجم به یک نماد تبدیل شده است.سخنرانان ازماراتون به عنوان نماد دلیری وشهامت سخن می رانند وازجوانان آتنی نسلها ی بعد می خواهند که ازآن درس پاکدامنی واخلاق بگیرند. آریستومان درهمان دوره ای که ریشخندهای سوقسطائی ها را رد می کندف سخنان قلمبه سلنبه سخنرانان را نیزبه باد استهزاء می گیرد. سخنرانان قرن چهارم نیزآنقدرمحافظه کارنیستند که نین پیروزی ای که بسیاری ازسیاستمداران می خواستند به خود نسبت دهند را ازقلم بیندازند. ازنظرسقراط ماراتون نماد بیروزی قانون اساسی پیشینیان بردموکراسی آن دوره است. درحالی که دموستن آن را پیروزی برفیلیپ قلمداد می کند وطرفداران پان هلنسیم آن را روزنه امیدی برای پیروزی لشکرکشی یونانیها به آسیا می دانند. سخنرانان برای آنکه ازمارتون تصویرایده آلی که مردم انتظاردارند را بسازندبه راه های مختلفی متوسل می شوند. بدین طریق آنها ماراتون را درمسیری می برند که برای شرح وتوصیف آن راهی جزتحریف وجود ندارد.

((جایگاه ماندگار: انحطاط پارس ها))

یونانیها دربازسازی تاریخ پارس تفنّنی وخیال پردازانه عمل کرده اند ویا برداشت های سیاسی درون حکومت خود را دخالت داده اند. دراین میان پلاتون توضیحاتی گستاخانه ازسیرتحول پارس ازکوروش کبیرتا قرن چهارم دارد. پارس ها درزمان کوروش هنگامی که جایگاهی میان بندگی وآزادی داشتند، کم کم به آزادی دست یافتند وپس ازآن خود سرورعده زیادی ازمردم شدند. واگردرمیان آنان شخصی باهوش وجود داشت ومی توانست نظرات خوبی ارائه دهد پادشاه که ازهرگونه حسد عاری بود به وی آزادی بیان تام وامتیازات افتخارآمیزمی داد تا توانایی های ذهنی خود را به نفع همه مردم به منصه ظهوربرساند. پس ازآن پارس ها به واسطه آزاری صلح ودوستی وهمکاری شروع به پیشرفت وشکوفایی کردند. اما دردوران کمبوجیه چگونه شد که همه چیزازدست رفت وچه شد که درزمان پادشاهی داریوش پارس ها تقریباً دوباره به آرامش دست یافتند؟ به نظرمی رسد کوروش درتمام طول دوران زندگی وجوانیش درحال لشکرکشی بوده است ووظیفه تربیت مردانه بزرگ می کردند. زیرا مردان فرصتی برای این کارنداشتند، بهرحال پس ازمرگ کوروش بچه هایی که وارثان اوبودند، دچارنوعی سستی وبی حالی بودند. یکی ازبرادران نیزبرادرش را که رقیبش به حساب می آمد، به قتل رساند. سپس پس ازداریوش خشایاربرسرکارآمد وباردیگرتربیت فرزندان همان تربیت سست وملایم زنان قصرشد. می توان گفت که پس ازآن دیگرپادشاهی نیامد که شایسته نام پادشاه بزرگ باشد.

((نویسندگان یونانی عیش ونوش وتجمل فاسد کننده قصرودخالت های فاجعه بارزنان حرم پادشاه راازجمله عوامل «انحطاط» پارس ها می دانند))

پرواضح است که درواقع به نظرآنان زنانه کردن قصرویژگی تعیین کننده جوامع شرقی می باشد. به عنوان نمونه می توان نینیاس را نام برد که فقط با همسران وخواجگان خود زندگی میکرد . « اووقت خود را به لهو لعب وبطالت می گذراند وزندگی سرشارازرنج واضطراب داشت. برای اولذت پادشاهی دربهره مندی بی وقفه ازهواوهوس ها خلاصه می شد». به همین شکل، سارداناپال، مانند یک زن زندگی می کرد. اولباس های زنانه می پوشید وسروصورت خود را مانند زنان آرایش می کرد. براساس گفته های کتزیاس، آناوس، نماینده داریوش بزرگ دربابل نیزاینگونه بود. اوازلباس ها وزیورآلات زنانه استفاده می کرد. منازآس وآندراکوتوس فریگی نیزگفته هایی مشابه این دارند. درمیان لیدی ها نیز اشخاصی بودند که شیوه زندگی زنانه را درپیش گرفته بودند. آژزیلاس برای این که به سربازان خود ثابت کند که پارس هایی که به اسارت آنها درآمده بودند وباید به قسمت اسیران منتقل می شدند، مرد هستند، دستورداد آنان را لخت کنند. بدن های آنان سفید بود چون هرگزلباس خود را ازتن درنمی آوردند وپوستی نرم وظریف داشتند زیرا همیشه با ارابه حرکت می کردند. سربازان با دیدن آنها فکرکردند که باید با سپاهی اززنان بجنگند»

((شکل گیری یک اسطوره))

ارسطودراروپای مدرن، نقش بسیلرمهمی درشکل گیری اسطوره « استبداد آسیایی» ایفا کرد. ارسطوسلطنت عده ای بربررا نقل می کند: « همه آنان تقریباً مقتدرومستبد هستند وحکومت های آنان قانونمند وموروثی است: بربرها به طورطبیعی برده وارترازاروپایی ها هستند. آنان حکومت های خود کامه را بی هیچ رنجی برمی تابند». بنابراین، کشورهایی وجود دارند که مردمان آنها به طورطبیعی برده اند. منظورارسطوبیشتربربرهای اسی بوده است. ارسطودرکتاب هفتم خود با بررسی تأثیرات اقلیمی برتنوع رژیم های سیاسی حاکم مردمان شمال اروپا را درنقطه مقابل آسیایی ها قرارمی دهد. بنا براین آسیا جایی است که قدرت سیاسی مستبدانه اعمال می شود. استبدادی که اقتضای طبیعت است. استبدادی به تمام معنای کلمه ونه درتشابه وقیاس با کلمات دیگرگویی مردمان آسیا نخواهند توانست به حکومتی سیاسی دست یابند. بنابراین ازآنجا که سرنوشت آنها به سرور یونانی تسلیم شوند وبا کارکردن برای اوزندگی خود را بگذرانند، آسیای ارسطو درواقع تصویری که اروپای دوران کلاسیک واوایل استعمارازدنیا می سازد.

((پیش ازاو، اِشیل تصویری فاجعه بارازخشایارنشان داد که کاملاً درتضاد با پدرش داریوش معرفی شده بود))

گروه کر: آری هنگامه آنست که آسیا از این ضایعه به ناله وشکوه بپردازد. دیگر خشایاررهبرآنان شده است . افسوس! خشایاردیوانه وارحکومت می کند، افسوس! خشایاروآن ناوچه های دریائیش! آه، چرا داریوش پادشاهی بسیاردلسوزبرای مردمش بود، داریوش کمانگیروسروردوست داشتنی شوش؟ سربازان وملوانان سواربرناوها درلاجوردی تیره دریا غرق شدند. افسوس! هیچکس دیگرآنها را ندید. افسوس! ناوها به سرمنزل فاجعه رسیدند! به دست ایونی ها! افسوس! دیگران نیز قربانی سرنوشتی شوم شدند واطراف دماغه کیخروس سرگردان گشتند. آه! افسوس! ناله کن، قلب خود را پاره پاره کن! رنج هایت را با صدای بلند فریاد کن تا طنین صدایت به آسمان ها برسد. افسوس! با فریادی ازدرد والتهاب، آهنگ بیچارگیت را به گوش همه برسان!.. دیرزمانی است که درسرتاسرخاک آسیا، مردم دیگرازقوانین پارس ها پیروی نمی کنند، مردم دیگربه اجبارامپراطوری خراج نمی دهند. مردم دیگربه دستورپارس ها به زانونمی افتند، پادشاه کبیردیگرقدرتی ندارد، دیگردهان بند هم نمی تواند جلوی زبان های مردم را بگیرد. مردم به حال خود رها شده اند وآزادانه حرف می زنند، زیرا دیگرقدرتی برآنان حاکم نیست، جزیره آژاکس که آماج حمله است. درمیان خاک وخون آواز اقتدارپارس را به مقبره داریوش می رساند. آیا پادشاه فقید [داریوش] که هم سنگ خدایان است صدای مرا می شنود؟ آیا ندای زاروحزن انگیزمرا که سرشارازگله وشکایت است به زبان پارسی زبان آشنای خود می شنود؟ من رنج های بیکران خود را بلند فریاد می زنم، آیا داریوش ازپس تاریکی صدای مرا می شنود؟ ای زمین بگذاراین موجود خدایی وبرترفرزند شوش که پارس ها اورا می ستایند، ازاعماق دل توبیرون آید. ای زمین داریوش را که سرزمین پارس هرگزهمتای اورا به خود ندیده به سوی روشنایی رهنمون باش. این قهرمان، این بارگاه واین روح که دراین بارگاه زندانی شده اند، برای ما بسیارگرانقدرند. ای اردونوس، این پادشاه بی نظیرداریوش را به سوی نورهدایت کن. اوسربازان خود را درنبرد های کشنده ازدست نمی داد! پارس ها او را واسطه خدایان می دانستند واوبه کمک خدایان مردم خود را رهبری می کرد.

((شادی ویأس درشوش))

درسال ۱۸۸۴،یک مهندس فرانسوی به نام مارسل دیولافوی وهمسرش ژان درحین حفاری وکاوش درشهرشوش که پیش ازآن منطقه باستانی آن راو. ک لفنتوس انگلیسی کشف کرده بود، به تالارهای متعددی رسیدند. آنها درخلال کاوش های خود بقایای آجرهای لعابی (شیرها وسربازان جاویدان) را نیزیافتند. درپایان قرن ژاک دو مورگان جستجوهای سازمان یافته ای را درآنجا ازسرگرفت وپس ازآن هیئت باستان شناسی فرانسه درایران کاراورا به صورت منظم واصولی دنبال کرد.

((ارتفاع پایه بدنه ستون وسرستون به بیست ودومترمی رسد))

ژان دیولافوی درمجله کاوشگری خود که گواهی زنده برکاوشگری خود که گواهی نخستین کاوشگران است، نحوه کشف سرستون های کاخ داریوش را تعریف می کند. کاوش های A درکاخ به خوبی پیش می رود. اجزای گاونرکه جفت ومتعلق به سرستون های دوسرهستند را جمع آوری کرده وبه کمک بالابربه زمین آوردیم. من، چهره مبهوت وشگفت زده دزفولی ها به هنگام دیدن این اشیاء را هنوزبه خاطردارم. نزدیک بود کارازدست مردان ما دربرود. اگردقت کافی به خرج نمی دادیم وحواسمان راجمع نمی کردیم احتمالش زیاد بود که سرستون ها هنگام جابه جایی خرد شوند. ما تکه های بسیاری دردست داشتیم ومحال بود که بتوان حدس زد این تکه های جدا ازهم درواقع همان حیوان غول پیکری است که برستون ها قرارمی گیرد. یکی ازتکه ها شکم حیوان را نشان می دهد که پوشیده ازموهای مجعد است. تکه های دیگرزانوهای سنگین حیوان را می سازند. دورگردن اوگردنبندی است که با مروارید وگل های نیلوفرآبی تزئین شده است. ارتفاع پایه بدنه ستو وسرستون به بیست ودومترمی رسد. سرحیوان غول پیکربرروی قاعده ای قرارگرفته است. این سرستون ها مرابه یادسرستونهای مقبره های صخره ای هخامنشی می اندازد. قسمت انتهایی پوزه شاخ ها وگوش ها که به سرمتصل می شوند. به نظر می رسد هنوزکامل نشده اند. این مجسمه ها که ازنوعی سنگ آهک سیاه با نقش ونگاربسیارظریف ساخته شده اند نشان ازهنری توانا وفنی پیشرفته دارند. تنه حیوانات به بهترین نحوطراحی شده است. بعضی ماهیچه ها برجسته به نظرمی رسند، بعضی دیگربا سایه انداختن محوشده اند وحالتی به آن داده شده که درکل ازهرگونه یکنواختی درکارجلوگیری به عمل آمده است. آیا احتمال دارد این سرستون ها به طوراتفاقی سالم مانده باشند. این حیوانات عظیم الجثه که ازدل سنگ بیرون آمده اند، به هنگام فروریختن کاخ ها ازارتفاعی بسیارزیاد به زمین افتاده وهزارته شده اند واکنون بقایای آنها دست نخورده کشف می شوند. کشف این گاوها هم باعث خوشحالی هم مایه نگرانی همسرمن شده است. یک مترمربع سنگ مرمردرحدودسه تن وزن دارد اما شترهای این ناحیه باری سنگین تراز۲۰۰ کیلوگرم نمی توانند حمل کنند واین درحالی است که مردم اینجا حتی نام گاری را هم نشنیده اند. یک خوراین جاهست که می شود برروی آن قایق سواری کرد واین اشیاء را جابه جا نمود، اما آن را نیزسد کرده اند. فرض کنیم که این سدها را بشکنیم ازکجا قایق تهیه کنیم؟ چگونه میتوان قایقی (کلک به زبان فارسی) پیدا کرد که بتواند باری به این سنگینی حمل کند ودررودخانه ای باریک وپرپیچ وخم که گیاهانی به بلندی درخت آن را دربرگرفته اند، حرکت کند؟ چگونه ازآب های تند دزفول بگذرد؟ همیشه کارزمانی سخت می شود که انسان درمواجهه با مشکلات هیچ ابزاری دردست نداشته باشد. مارسل ازاین می ترسد که امسال نتواند این اشیای سنگین را از اینجا خارج کند. عرب های زیادی آمده اند تا با زوربازو وبیل هایشان به ما کمک کنند. اما اگرخاکبردارها تا اندک زمانی دیگردرقسمتC به کاشیکاری نرسند، کاردرآنجا را متوقف می کنند.

((این تصویر، نیمرخ کماندارانی را نشان می دهد که درحال رژه رفتن هستند))

یکی ازبزرگترین لحظات لحظه کشف آجرهای لعابی بود. پس ازآن که ژان ومارسل دیولافوی این آجرها را مانند تکه های پازل کنارهم چیدند، گروه سربازان جائیدان به دست آمد. ژان ومارسل با چشمانی حیرت زده فوراً آنها را شناختند. اینها همان سربازان جاویدانی بودند که نویسنده های باستانی ازآنها سخن گفته بودند. هرشب سی تا چهل سنگفرش سفید محکم وستبرکه سطح آن با لعاب بسیارعالی مینا کاری شده بود، به انبارتحویل داده می شد. پس ازآنها ابتدا سه آجریافتیم که برروی بقیه قرارداشتند وتصویری ازیک آستین بلند برآنها نقش بسته بود، پس ازآنها پاهای سیاه با نیم چکمه های زرد قسمت های دیگرپا ودست های سیاه نیزکشف شد. مارسل با درذهن داشتن سربازان وبه کمک قطعه های موجود، اجزای شخصیت ها را بازسازی کرد، سپس با کنار هم قاردادن این اجزا به تصویری ازدوجنگجورسید که ابعاد آنها به اندازه یک انسان طبیعی بود. متأسفانه دوتای آنها یکی ازسینه به بالا دیگری ازپیشانی به بالا هنوزکامل نشده اند. اولین سربازما برروی پیراهن ارغوانی پررنگ خود، بالاپوش ولباسی زردرنگ که با مرواریدهای آبی وسبزتزئین شده پوشیده است. دومی لباسی سفید رنگ که با نشانه های سیاه آذین شده به تن دارد. برروی این نشان ها تصویرپایتخت شوش به طوربرجسته نقاشی شده است. تکه های جداگانه دیگری نیزبه دست آمد که تصاویری ازپیراهن های سفید تزئین شده با گل وستاره، کفش های آبی وآستین های زرد را نشان می دهند. چهره شخصیت ها یکسان است، پوست سیاه، چهره های پرکلاغی که به لبهایی ظریف وقرمزپررنگ ختم می شود. موها نیزموجدارند. چه طرح تحسین برانگیزی! چه تصویرناب ووصف ناپذیری! په فن شگفت انگیزی ازسادگی واقتدار! طراحی سر، شانه ها وسینه تصویرگری پاها، دامنی که برروی پاها چین خورده وآستین های فراخ وبلند همه وهمه هنراِژینتیک را به یاد من می آورند. پیکرتراشان یونانی درطراحی چین های لباس ها ازهمین روش پارس ها استفاده می کردند. این تشابه، اتفاقی نیست. باتوجه به این که هنرپارسه پلیس وشوش پس ازورود ارتش ایران به ایونیه وهلاد پا به عرصه حضورگذاشت. اما هنرپارس ها روشن تروکامل تراست. کتاب هردوت به دست، دراحوال لشکریانی که به رهبری خشایار ازهلسپونت گذشتند جستجومی کردیم که سه نکته درمورد لباسهای سربازان توجه ما را به خود جلب کرد، تاج، زیورآلات طلا ونارنجکی ازجنس نقره که به انتهای نیزه متصل می شد. این ده هزارسربازجاویدان که محافظان پادشاه بودند، به حساب می آمد. آنها لقب جاویدان داشتند، زیرا تعدادشان نه کمترونه بیشترازده هزارنفرمی شد. اگریکی ازآنها به هردلیلی کم می شد، بلافاصه یکی جایگزین او می شد. پیش ازاین نیزتصویراین سربازان را درپارسه پلیس ودرمقبره داریوش دیده بودیم، اما درآنجا تاج آنان فلزی وصاف بود. علاوه براین اختلافات کوچک درشکل کلاه، تفاوت های مهم تری میان کمانداران شوش وپارسه پلیس به چشم می خورد. سربازان جاویدان پارسه، آریایی وازنژاد سفید پوست هستند، درحالی که شوشی ها سیاهپوستند. ظاهرآنان به کماندارانی که مِمنون، فرزند صبح برای کمک به پریام با خود آورده بود، بی شباهت نیست. مطالعات مردم شناسی جالب که م. اوسای برروی اسکلت های کشف شده درون ظروف خاکسترمردگان وبرروی ساکنین کنونی شوش انجام داد، نشان داد که یک نژاد باستانی سیاهپوست درعیلام می زیسته است. سربازان جاویدان ما متعلق به این نژاد شوشی بوده اند وبه استخدام ارتش پادشاه درآمده بودند. نژاد آنها هرچه باشد، سربازان جاویدان ما فریبا وخوش اندامند، خوش سیما وخوش رنگند وشاهکاری بی نهایت عالی به شمارمی آیند. با این همه موادی که هنرمندان برای ساخت آنها دراختیارداشتند، بسیارمعمولی بود. زیرکارازچینی خام می باشد. این ماده را برای قالب زنی درگودال هایی ریخته واحتمالاً با ابزاری ساده آن را شکل داده اند. رنگ بندی آن نیز، آبی فیروزه ای، خاکستری، زرد، سفید واندکی ارغوانی است. هنگامی که تکه های لعابداراززمین خارج می شدند، درحالیکه هنوز ازتری خاک مرطوب وتازه بودند، به نظرم آمد که شاهد زنده شدن یاقوت کبود وفیروزه هایی هستم که درزیراشعه های طلایی خورشید شوش پنهان مانده اند. این نقش برجسته ها اقامتگاه بی پیرایه ما را زینت بخشیده ومانند ستاره هایی پرفروغ آن را روشن کرده اند. هیجان وشادی ما هنوزادامه دارد. همان طورکه خستگی هایمان اینجا همانند چشمه ای است که هرگزخشک نمی شود. کارگران می گویند: « اینجا مثل انباراست». ژرفایاب های متعددی نشان می دهند که لایه های سنگ های قیمتی همواره درزیرقشرضخیمی ازخاک یافت می شوند. باید قشرهای بالایی زمین را به خوبی پاکسازی کنیم تا بدون هیچ خطری به آجرهای لعابی برسیم.

((آخرین کشف بزرگ: مجسمه داریوش))

درسال ۱۹۷۲ باستان شناسان برای اولین بارموفق شدند نمونه مجسمه سازی بی نظیرهخامنشی را که متون باستانی ازآن سخن گفته اند، کشف کنند. ما کارخود را درتاریخ ۲۳ دسامبر۱۹۷۲ به هدف بررسی بازمانده های اسلامی وکاوش منظم واصولی آنها آغازکردیم. پیش ازما، ر. گریشمان این منطقه راپاکسازی کرده بود. درقسمت جنوبی دیوارسفالی شماره ۷۰۳ ودرزیراین دیوارسنگی خاکستری وگوشه داربه چشم می خورد. فردای آن روزیعنی ۲۴ دسامبراین سنگ را بیرون آوردیم. سنگ یک دست بسته وقسمت بالایی آرنج را نشان می داد. ما تکه ای ازیک مجسمه بزرگ را مقابل روی خود داشتیم که درون گودالی پرازسنگریزه، ریگ وخرده سنگ قرارداشت. آرام آرام شروع به خالی کردن گودال کردیم. هنگامی که مجسمه را تا ناحیه شکستگی پایینی ازخاک بیرون کشیدیمف طبق توافق با خانم پرو وهدایتی، تصمیم گرفتیم دراین مورد بررسی های سازمان یافته خود را شروع کنیم. مجسمه که طول آن دومتروسی وشش سانتی متراست واحتمالاً به سه متربرسد، به واسطه یک ورقه سرب برروی دوسنگ بزرگ تراشیده شده قرارگرفته است. اندازه گودالی که مجسمه درآن قراردارد، ۱۰/۱×۵۰/۱ می باشد. مجسمه کمی به عقب متمایل است، علت آن نشست زمین می باشد که باعث بریدگی هایی درزمین اطراف شده است.

((ازکوروش کبیرتا رضا شاه پهلوی))

دراکتبر۱۹۷۱ محمدرضا پهلوی جشن های باشکوهی به منظوربزرگداشت دوهزاروپانصدمین سالگرد تأسیس امپراطوری ( توسط کورش کبیر) برگزارکرد. سیاسیون، روزنامه نگاران وتاریخ نگاران نیزازفرصت استفاده کرده وبه چاپلوسی دربارپرداختند.

((زمان داریوش))

نویسنده آمریکایی ویدال گوردرکتابی به نام «آفرینش» به زمان داریوش وخشایاربازمی گردد. راوی که قهرمان داستان است ، کورش اسپیتاما نام دارد ونوه زرتشت پیامبراست. کورش اسپیتاما درکاخ اکباتان به حضورداریوش می رسد. دیوارهای کاخ آپادانای اکباتان (تالارستون) ازقالیچه های رنگارنگ پوشیده شده است. برروی این قالیچه ها، رویدادهای برجسته زندگی کمبوجیه به تصویرکشیده شده است. فتح مصربه زیبایی وبا جزئیات برقالیچه ها نقش بسته اما ازمرگ ابهام آمیز کمبوجیه اثری نیست. من ودوستان سمت راست تخت پادشاه( داریوش) درکنارشاهزادگان ایستاده بودیم. درکنارآنها فرزندان شش هم پیمان داریوش ومیهمانان پادشاه کبیرایستاده بودند. جای من بین میهمانان وجوان ترین پسرگبریاس وخواهرپادشاه کبیربود. شش نجیب زاده ای که به داریوش اجازه داده بودند پادشاه شود، سمت چپ تخت پادشاهی ایستاده بودند. با اینکه یکی ازآنها به تازگی به جرم خیانت اعدام شده بود، به پسربزرگ اواین اجازه را داده بودند که درقصرپادشاه نماینده خانواده اصیل ومحترم خود باشد. همانطورکه همه می دانند، زمانی که کمبوجیه درمصربه سرمی برد مغی به نام گئومات خود را به جای مردوس برادرپادشاه جا زد. هنگامی که کمبوجیه درراه بازگشت ازمصردرگذشت، گئومات ازفرصت استفاده کرده وخود را پادشاه کرد. اما داریوش جوان به ما کمک شش هم پیمان خود، مردوس قلابی را ازبین برد. اوسپس با آتوسا بیوه گئومات وکمبوجیه ازدواج کرد این را همه می دانند. اودوست نزدیک خشایارشد. فردای اولین دیدارم با خشایاررا آنقدرخوب به خاطردارم که گویی همین دیروزبود. ما روزخود را باپیاده روی قبل ازسپیده دم آغازکردیم. ما کنارهم قدم می زدیم. هردوکمان به دست داشتیم. باورم نمی شد با خشایارراه می روم. اوبه من توجهی نشان نمی داد اما من اورا به دقت زیرنظرداشتم. اوبه من توجهی نشان نمی داد اما من او را به دقت زیرنظرداشتم. اودرحرمسرا وبا محبت ونظارت مادرش آتوسا بزرگ شده بود. خشایاربلندقد بود، چشمان خاکستری روشن اش درزیرابروانی تیره می درخشید. علیرغم سن کمش کرکهای زیادی روی گونه های گندم گونش روئیده بود. اوزودترازموعد بالغ شده بود. رفتاراومانند رفتاردیگرپسران پادشاه کبیربود. لبخندش جذاب بود وبرخلاف اکثرمردان تا آخرعمردندانهای خود را حفظ کرد. خشایارهمسفری خوش مشرب بود. اومهارت های مختلفی داشت، ازجمله اسب سواری بسیارلایق بود وکارکردن با همه سلاح ها را به خوبی می دانست. اگرچه علاقه چندانی به درس های مغ ها ازخود نشان نمی داد اما به خوبی می توانست بخواند، اما فکرنمی کنم می توانست بخواند، اما فکرنمی کنم می توانست بنویسد. به هنگام مرگ داریوش کورش اسپیتاما شاهد مراسم خاکسپاری پادشاه کبیروبه تخت نشستن خشایاراست. دریک روزسرد ولی درخشان پیکرداریوش درون قبرصخره ای آرام گرفت. مقبره اودرکنارمقبره پدرش ویشتاسب وهمسردرگذشته اش پرمیس قراردارد. اما طبق دستوروپافشاری آتوسا قراراست جسد پرمیس را ازآنجا خارج کنند. خشایار که لباس ساده نظامی به تن دارد، وارد صومعه کوچک «آتش» می شود. صومعه روبروی مقبره کورش قراردارد. همه ما بیرون منتظرماندیم. هرگزچنین سرمایی احساس نکرئه بودم. با این که خورشید تشعشع نورانی دارد اما هیچ گرمایی تولید نمی کند. امروز ازآن روزهایی است که سرما تا مغزاستخوان انسان رخنه می کند. به خوبی به یاد دارم که آسمان صاف صاف بود وبه جزستونهای دود سفید که ازانبارهیزم بالا می آمد، تمتم آسمان آبی بود. قراراست امروز گاونربه درگاه « خدای دانا» قربانی شود. درون صومع مغ ها غذایی ساده شامل نوعی پنیرسفید، سبزیجات وخرما به خشایارمی دهند. خشایاراین غذای سنتی را می چشد، سپس بالا پوش ماد زردوزی شده کورش را به تن می کند. آریا من کلاهخود کورش را به خشایارمی دهد. خشایارآن را دردست گرفته ومنتظر می ماند تا مغ بزرگ لحظه تاجگذاری را برطبق قوانین ستاره شناسی به اواعلام کند. این لحظه همان انقلاب زمستانی این روزکوتاه ترین روز وشب آن بلندترین شب سال است. دراین لحظه مبارک خشایارتاج را برسر گذاشت وپادشاه پارس شد. امادرواقع لحظه انقلاب زمستانی گذشته بود که مغ آن رااعلام کرد. متأسفانه مغ ها درچنین مواردی کمتر دقت به خرج می دهند. هنگامی که خشایاربرآستانه درصومعه نمودارشد، سکوت همه جا را فرا گرفت.هرگز به این اندازه هیجان زه نشده بودم. خشایاردوست دوران زندگی خود را می دیدم که درمقابل ما ایستاده درحالی که بالاپوش کورش را به تن دارد وگل نیلوفروعصای سلطنتی را بالای سرنگه داشته است. تاج طلای کنگره دارخشایارمانند تکه ای ازخورشید برسرش می درخشید. آری اینگونه اوسلطنتش را آغاز کرد.

 

 

۰


نوشتن یک نظر

Show Buttons
Hide Buttons